شنبه

اسير-فروغ فرخزاد


تورا ميخواهم و ميدانم كه هرگز---به كام دل در آغوشت نگيرم---توئي آن آسمان صاف و روشن---من اين كنج قفس مرغي اسيرم---زپشت ميله هاي سرد وتيره---نگاه حسرتم حيران به رويت---در اين فكرم كه دستت پيش آيد---و من نگاه گشايم پر بسويت---در اين فكرم كه در يك لحظه غفلت---از اين زندان خاموش پر بگيرم---به چشم مرد زندانبان بخندم---كنارت زندگي از سر گيرم---در اين فكرم و دانم كه هرگز---مرا ياراي رفتن زين قفس نيست---اگر هم مرد زندانبان بخواهد---دگر از بهر پروازم نفس نيست---زپشت ميله ها هر صبح روشن---نگاه كودكي خندد به رويم---چو من سر ميكنم آواز شادي---لبش با بوسه مي آيد بسويم---اگر اي آسمان خواهم كه يكروز---از اين زندان خاموش پر بگيرم---به چشم كودك گريان چه گويم---زمن بگذر كه من مرغي اسيرم---من آن شمعم كه با سوز دل خويش---فروزان ميكنم ويرانه اي را---اگر كه خواهم خاموشي گزينم---پريشان ميكنم كاشانه اي را------غمسيز حيات -نوشته رضا غريب براي عشق گمشد ه ام-ترمه-

هیچ نظری موجود نیست: